سکوت پر از فریاد

منو گوش کن، هر یه خط من یه رازه…!

من سر تو
برا تو
دیوونه ایم که نگو
میکشونم همه ی هفت آسمونو رو زمین! :)

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 23:53 توسط دیوونه | 

مغزم همزمان ۴ تا زبانو با هم مخلوط میکنه تحویل زبونم میده

نمیکشونه دیگه

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 17:56 توسط دیوونه | 

مرد خب یه فیس اکسپرشن نشون بده حداقل :/ حرفامو یادم رفت

واقعا آدمایی که فیس اکسپرشن ندارن رو مخ میرن :/ فکر میکنی داری چرت و پرت تفت میدی براشون

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 17:51 توسط دیوونه | 

دقت تراپیستم به لباس هایی که میپوشم و تغییر مدل موهام خیلی برام جالب و دوست داشتنیه

ریفر کردنش به این جزییات برام بسیار خوشاینده!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 22:23 توسط دیوونه | 

این قرصا زیادی خواب آورن

اه

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 23:27 توسط دیوونه | 

آهنگ هایی که نباید، در بدترین موقع پلی میشن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 18:11 توسط دیوونه | 

لیریکس «کولی» محسن چاووشی! :))

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 15:45 توسط دیوونه | 

از وقتی که رفتم، خیلی چیزارو تجربه کردم

دغدغه های قدیمیم برام خنده دار شدن

چون تجربه کردم، چون شکستم، خوردم زمین بلند شدم

خوردم زمین بلند شدم

وقتایی بود که فقط من میدونستم چقدر خوردم و چقدر زورم نمیرسه، شبایی بود که فکر میکردم گریه هام خفم میکنه و دیگه نمیتونم ادامه بدم..

روزایی بود که از ته دل میخندیدم

تجربه کردم

با کلی آدم جدید، با کلی فرهنگ و شخصیت متفاوت آشنا شدم، خندیدیم، رقصیدیم، گریه کردیم، خوشحال شدیم، ناراحت شدیم، بزرگ شدم، بزرگ شدیم، هنوزم ادامه داره

وقتی به عقب برمیگردم باورم نمیشه.. این مسیر خیلی منو تغییر داد

بزرگ شدم، چون خودم میشکستم، خودم باید تیکه هامو جمع میکردم و با چسب بهم میچسبوندمشون..

فهمیدم عالم بچگی چقدر خوبه، چقدر دغدغه هات سطحین و چقدر سر چیزای بی ارزش ممکنه ناراحت شی و دلت بگیره (البته اون دغدغه ها هم در زمان خودشون مهمترین و بزرگترین بودن!)

ولی :) اینهمه نوشتم که بگم

یه چیزی، فقط یه چیزی توی من نه مُرد نه تغییر کرد ...!

هنوز هم همونجاست توی همون جایگاه

همون شکلی، مثل یه شی باارزش، توی همون ویترین با همون حجم حفاظت!

میگفتن بزرگ شی یادت میره، نرفت

خواستم بکشمش

نمرد

موند همونجا، همراهم هرروز قدم میزنه

با من نفس میکشه، با من زندگی میکنه، و با من بزرگ میشه :)

خاک میخوره، ولی همونجاست، سر قولم هستم تا بگم منم تو آسمون یه ستاره دارم! تو آسمونه ولی نگاهش میکنم

نه مرد، نه رفت، نه ذره ای تغییر کرد

مثل ماه تک

مثل ستاره ها پرنور

هنوزم‌ همونجاست

باقی موند و میمونه!

#۷ و خورده ای نزدیک ۸!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 16:11 توسط دیوونه | 

مرگ عاشقی عبوره..

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 12:17 توسط دیوونه | 

چقدر اون لحظه ای که مهیار رفت شایعو یهو بغل کرد تو «باضیا» قشنگ بود :))

آرزو برای همه رفاقتای قدیمی!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 2:30 توسط دیوونه | 

یه قاب تو‌ ذهنمه

همون سایه ای دیدم

کنار هم

از ذهنم میگذشت

خیلی چیزا میگذشت..

گذاشته و هنوزم اون قاب!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 1:47 توسط دیوونه | 

میمیرم از دوریت ولی

حفظ غرور میکنم!

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 18:16 توسط دیوونه | 

اگه مال من بودی...

باهم خوشحال ترین آدمای شهر بودیم

میخندوندمت اگه حالم بود هرجوری وقتی درگیر غم بودی!

نجاتم میده چشات

دیوونه میکنه صدات

فقط با منی توی خواب

میخندیم ما توی یه قاب...

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 16:18 توسط دیوونه | 

اگه منو یهو یه جا تو یه لحظه دیدی، تعجب نکن ..!

شایدم دارم نگاهت میکنم و تو حواست نیست

به این فکر کن تو اون لحظه یکی نگاهش قفل توعه

پس بگذار پس از اینهمه دلتنگی و دوری

چون آینه در حال تماشای تو باشم :))

تو منو نمیبینی ولی من چرا !!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 14:52 توسط دیوونه | 

دوس دارم نگات کنم تا که بی حال بشم

تو ازم دل ببری منم اغفال بشم

دوس دارم برای تو با همه فرق کنم

خودمو توی چشات یه تنه غرق کنم

با تو باشم غم چیه

با تو مرگم اسونه

اخه دیوونه میشم وقتی میگی دیـوونـه... :)💔

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 2:44 توسط دیوونه | 

بگذار پس از اینهمه دلتنگی و دوری

چون آینه در حال تماشای تو باشم…

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 22:25 توسط دیوونه | 

وای امروز اولین روزه و من واقعا مضطربم

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 10:22 توسط دیوونه | 

داشتم ویدیوهای کنسرت شادمهرو میدیدم

چقد جو سالن وقتی اهنگای نوستالژیشو میخونه یونیک و عجیبه

ستاره

علامت سوال

پر پرواز

خیلی خاصه! دلم خواست

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 0:4 توسط دیوونه | 

من با خودم درگیرم؟

بله من با خودم درگیرم!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 18:42 توسط دیوونه | 

من دیگه نمیدونم ما چقد باید به خودمون دروغ بگیم!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 18:41 توسط دیوونه | 

من به یه استراحت بیش از اینا نیاز دارم

چخبره آخه

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 1:57 توسط دیوونه | 

دلم تنگ شده برم وسط هوای بارونی تهران مازیار فلاحی پلی کنم

تو گوشم بخونه

طهرون یعنی صدای تو

که اسممو صدا کنه

منو با قصه ی خودم

دوباره آشنا کنه..

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 1:56 توسط دیوونه | 

!FINISHED

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 2:50 توسط دیوونه | 

خیلی استرس دارم

ولی درست میشه

کم‌ مونده!

You can DO it

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 1:9 توسط دیوونه | 

Let's go

YOU CAN DO IT✨

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 14:16 توسط دیوونه | 

من طرفدار سکوتم

من فراری از سقوطم

اما یه عمره مریض قصه‌های تو گلوتم

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 13:11 توسط دیوونه | 

واقعا فکر میکنم علت مرگم میشه سکته بعلت حرص خوردن زیاد!

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 3:1 توسط دیوونه | 

کاش کاش و ای کاش!

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 22:58 توسط دیوونه | 

If I make my arms, the home you seek

If I sway my brush, would I capture thee

If I hang your scars in a gallery

As a work of artistry

If I stay my arms

and I pull your sleeve

If I snap my brush, would you trust in me

If I trace your scars with the broken piece

As a work of artistry

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 4:53 توسط دیوونه | 

No matter how long it takes
No matter how far you are

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 4:17 توسط دیوونه | 
About Me

!...peut-être un humain fou
Archive
Tags
Code
template designed by black theme